من اهل زمینم،    زبانم زمینی ست!   و قلبم که سرشار از این آبی مهربان است،   به گاه تپیدن،     در اندوه این زخم های زمین است.  چه سرخ است و خونین،  به چنگ بسی ناجوانمرد مردان،   اسیر و غم آلود!     گهی جنگلش را بسوزند    و انبانی از پول دوزند!   گهی چشمه سارش ببندند    وبرتشنگی گیاهش بخندند!    خراشیده چهره به چنگال دود و سیاهی    به برج و به ویلا همه سبزه زارش تباهی    در انبوهی از فاضلاب و زباله     توان کی ز شادی، به خیره نگاهی؟   هرآنکس پلشتی به پیشش فزون تر،   تو گوئی که فخر و جلال، افتخارش، فزون تر،   و حکم ریاست بر این نازنین پیکر بی دفاعش، فزون تر! *** کجا سایه ساری که در آن نشینم    و گرمای تن را بگیرم؟   کجا کودکانم به بازی درآیند،    مرغان آبی سرودی سرآیند؟*** بناگه همه تیره گی ها دامن بگیرد،    شود سیل و هر سو نشانه بگیرد،   زمین و زمان گوئی آخر پذیرد،  هر آنچه پلیدیست پایان بگیرد.***پس اکنون بیائید پیمان ببندیم   که ره بر همه این خرابی ببندیم!          (شعر از کانون دیده بانان زمین